پروانگی
بهروز، گزارشگر بینالمللی مقیم آمریکا، بهجای دوست نویسندهاش، علا، به زیارت مکه میرود و تصمیم میگیرد فصل هشتم ناتمام رمان دوستش، «مانند پروانه، آنجا و آن زمان»، را به پایان برساند. داستان از روزی آغاز میشود که بهروز دعوت علا را برای دیدار با او در فرانسه میپذیرد، اما لحظهای که پا به فرانسه میگذارد، خبر مرگ دوستش را میشنود. خواندن آخرین رمان ناتمام علا، خاطرات قدیمی را برای بهروز زنده میکند؛ خاطراتی که او را بار دیگر به دنبال اشتیاق دوران جوانیاش میکشاند: پروانهها.